روزمرگی های کامیار سابق :)
۲۲ خرداد ۰۱ , ۱۴:۰۴

لطفاً تا آخر بخونید... این درد همه ماست!

نمی‌خواستم دیگه مطلبی تو خرداد منتشر کنم و حتی پنل وبلاگ رو هم بسته بودم تا یه مدت سر نزنم، اما خب یه حسی بهم گفت واقعاً باید بنویسم... چون از این دست اتفاق دور و اطرافم به شدت داره زیاد میشه.

چند وقت پیش از طریق یکی از دوستام که گرافیسته با یه مشتری‌ خانومی آشنا شدم و به کسب و کارشون مشاوره میدادم، فروشگاه اینترنتی پلنر و استیکر و از این دست وسایل بود...

چون مصمم بود کسب و کارشون رو توسعه بدن منم بهش کمک کردم و چند بار هم دیدار حضوری داشتیم...

و خب کسب و کارشون که رواج گرفت و به درآمد خوبی رسید دیگه بنا رو بر این گذاشتیم که اگه کاری داشت بهم پیام بده و منم کمکشون کنم... تا اینجا قضیه خیلی خوب بود.

اما سه چهار شب پیش این خانوم حدوداً ۲۰ ساله به من پیام دادن و هعی صحبت کردن و تو این دو سه روز هر شب بهم پیام دادن و منم خب واقعاً شناختی نداشتم ازشون آنچنان، تا دیشب که پیام دادن و من بیرون بودم، گفتم برسم خونه جواب میدم بهتون...

ساعت دو بود که رسیدم خونه و شام خوردم و بهشون پیام دادم و خیلی جالب بلافاصله جواب داد...

گفت میخواد از خودش بگه و یکم درد دل کنه... خیلی خسته بودم ولی قبول کردم، چندباری هم پای گوشی خوابم برد و با نوتیفیکیشن از خواب پریدم.

از رابطه عاطفی‌ای که داشت صحبت میکرد، می‌گفت تا تابستون پارسال با هیچ پسری دوستی نداشتم و مستقل زندگی میکردم... اما پارسال عاشق یه پسره شدم و نزدیک یه سال باهم بودیم. [از صحبتاش معلوم بود هنوزم بهش علاقه داره.]

خلاصه که می‌گفت از دوستیمون دو سه ماهی گذشت و باهم بیرون رفتیم و رابطمون خوب بود تا اینکه بهم پیشنهاد رابطه‌ی جنسی داد... اونور که می‌گفت اولش قبول نمیکرده اما پسره که میدونسته دختره کشته مردشه، تهدیدش می‌کنه به جدایی، تا اینکه دختره بالاخره قبول می‌کنه و وقتی خونه خودشون خالی میشه پسره رو میاره خونه و... 

پسره هم فرصت طلب از اندام دختره عکس میگیره و دختره رو هر بار مجاب می‌کنه که تن به رابطه بده تا اینکه یه روز که خونشون خالی بوده پسره میاد و این وسط سر و کله‌ی خونواده‌ی دختره پیدا میشه، کار به شکایت و اینا می‌کشه و طبق گفته های خودش دیروز دادگاه داشتن که از قضا دادگاه رای رو به نفع پسره داده... می‌گفت شرافتم رو سر احساساتم از دست دادم.

[ساعت ۳ بود که با شنیدن این حرفا دیگه خواب از سرم پرید،نمیدونستم چی بگم،واقعا برام دیوونه کننده بود و جیگرم داشت کباب میشد]

می‌گفت خانوادم دیگه اجازه نمیدن حتی پامو بیرون از خونه بذارم همه به چشم یه فاحشه نگام میکنن و خسته از این شرایط می‌خوام خودکشی کنم...

کمی صحبت کردیم و سعی کردم با حرفام بهش قوت قلب بدم و حتی یه روانشناس خوب هم معرفی کردم که حتماً بره پیشش.

برگشت یه حرفی زد، گفت "از سر ناچاری به شما پیام دادم و می‌دونم شماهم نگاهتون نسبت بهم عوض شد..."

 

صحبتامون حوالی ساعت سه و نیم تموم شد، اما تا ساعت چهار داشتم به این فکر میکردم که چرا باید این اوضاع جامعه باشه، چرا همیشه یه دختر محکومه به فحشا... انگشت اشاره‌ی همه به سمت دختره، نه پسری که مرتکب خطا میشه...

این فقط یه مورد از هزار موردی بود که اطرافمون رخ داده.

من به عنوان یه انسان، فارغ از جنسیت، تمنا میکنم لطفاً کمی فکر کنید و اگر در این شرایط قرار دارید لطفاً به هیچ آدمی آسیب نزنید.

 

+ میدونم الان خیلیا باز دختره رو محکوم می‌کنید، اما به گناه پسره هم فکر کنید، اون دختر به تنهایی که این عمل رو انجام نداده.

++ منم قضاوت نمیکنم، اینا حرفای دختره بود، شاید پسره هم حرف برای گفتن داشته باشه. قاضی فقط خداست.

 

۶
۱۹ خرداد ۰۱ , ۱۳:۳۹

اینکه توی زندگی به خودت بدهکار باشی بد دردیه و همینطور بزرگ‌ترین خیانتی که یه آدم می‌تونه تو کل زندگیش بکنه، خیانت در حق خودشه در قالب این که دروغ به خورد خودش بده...

 

از حق نگذریم واقعا این روزا روزای خوبی نیست، چه برای مردم ایران که غم مجال نمی‌ده، چه برای من که دارم تو تکرار روز ها و غم ها ذره ذره آب میشم.

یه روزی باور داشتم به جایگاهی می‌رسم که بتونم به عده‌ی کثیری خدمت خالصانه بکنم، اما الان که نزدیک به چهار ساله دارم از اهدافم دور میشم، هرچی دارم رو پراکنده کردم، فکرم، قلبم، تمرکزم!

منی که زمانی دور و اطرافم پر از آدمای ثروتمند از لحاظ فکری بود، این روزامو پر کردم با آدمای ابلهی که حتی برای فرداشون برنامه ندارن و منم به تبع دارم به این سمت کشیده میشم. رفیقام که بهترین های خودشونن هر کدوم یه جای ایران مشغول کار و زندگی شدن و منم نزدیک یه ساله از هیچکدوم خبر ندارم...

 

از اینا که بگذریم بزرگترین بدی‌ای که تو یه سال گذشته در حق خودم کردم داشتن روابط عاطفی بوده که بزرگترین آسیب های روحی ، روانی و همینطور عملکردی رو به زندگیم وارد کردن...

دلم برای اون امیررضایی که به خودش افتخار می‌کرد تنگ شده، هر لحظه آرزو میکنم کاش بشه این بازی تموم بشه.

 

اما نه،من آدم باختن نبودم و نیستم؛ هنوزم قانون همینه...

فقط اوضاع یکم قاراشمیشه، همین!

قاراشمیش از این نظر که من دیگه حس موفقیت ندارم، نوآوری جدید نداشتن و خنثی زندگی کردنم اذیتم می‌کنه، اینکه مطابق خواسته ها و چارچوب خانوادم زندگی نمیکنم و نارضایتی رو تو چشماشون میبینم برام آزاردهنده‌س.

 

خلاصه که از همین امروز به تورنومنت موفقیت برای خودم ایجاد میکنم و دوباره به زندگی برمی‌گردم...

فقط به خاطر اینکه:

من، یه من به خودم بدهکارم.

۲۶ ارديبهشت ۰۱ , ۱۵:۱۸
دورهمی وبلاگنویس ها...!

یه روزی بود یکسری سایت های مرجع وجود داشتن و ما فقط با سرچ کردن توی یاهو و گوگل به اطلاعات اون سایت ها دسترسی پیدا می‌کردیم و به جواب سوال های خودمون می‌رسیدیم. بعد یه مدت کوتاهی سرویس های وبلاگدهی ظهور کردن و یه انقلاب توی پروسه‌ی تکامل شبکه‌ی وب ایجاد شد.

یه عده‌ی کثیری که به اینترنت دسترسی داشتن شروع به ایجاد وبلاگ کردن که به عنوان بلاگر(blogger) شناخته شدن.

[به قول اهل ادب] : دیری نپایید که پدیده هایی نو از قبیل فیسبوک، لاین و وایبر در قالب نسل اول شبکه های اجتماعی ظهور کردن و تکامل این شبکه ها باتوجه به دسترسی آسان تر، باعث دور شدن (سنجد لازم شدن) انسان ها از فضای وبلاگنویسی شد.

با توجه به توضیحات بالا شرایط این روزای دنیای وبلاگنویسی برای ما ها که ایام کثیری پشت سیستم نشستیم و چهارانگشت به ارسال مطلب و نظر در وبلاگ ها مشغول بودیم داره رفته رفته آزار دهنده تر میشه، توی این مسیر سرویس های وبلاگدهی و حتی خود وبلاگنویس ها هم کاهلی کردن و خب بنابراین نمیشه تقصیر رو به گردن یک نفر انداخت.

همین اتفاقات باعث شده چالش ها و اتفاقات مثبتی در فضای بلاگستان ایجاد بشه اما لاقل 90 درصدشون به سرانجام نرسیدن. واسه همین من و یکی از دوستای عزیزم (مسعودکوثری) که اکثر بلاگر های قدیمی بیان میشناسیدش، تصمیم گرفتیم یه گروه تلگرامی با عنوان دورهمی وبلاگنویس ها ایجاد کنیم و با کمک شما بتونیم دوباره بلاگر های قدیمی و جدید بیان و سایر سرویس ها رو دور هم جمع کنیم.

سعی داریم اتفاقات مثبتی تو این راستا رقم بزنیم که بخشی رو میتونید در ادامه ببینید:

  • ایجاد چالش و مسابقات وبلاگی با جوایز
  • معرفی وبلاگ های نوپا و تازه تاسیس
  • برنامه ریزی برای دورهمی و گردهم‌آیی های وبلاگنویسا
  • معرفی کتاب و پادکست های مفید
  • مهم ترین مورد گیر سه پیچ به مدیرای بیانه :دی
  • و اتفاقات دیگه‌ای که با حضور و راهنمایی های شما به وقوع می‌پیوندن

 

امیدوارم به گروه بپیوندید و حتی لینکش رو در وبلاگ ها و کانال های تلگرامیتون رو بازنشر کنید.

با فیلترشکن وارد لینک زیر بشید :)

weblognevisha

با اشتیاقِ تموم منتظر حضور یکایکتون هستم :)

 

قطعا توی این مسیر به همراهی دوستان حرفه‌ای و با توانایی هایی از قبیل گرافیک و کدنویسی و... نیاز داریم... :)

اگه مشتاق بودید توی بخش تماس با من اعلام کنید...

 

۷
۱۴ ارديبهشت ۰۱ , ۰۱:۰۰

برای منی که کارم تولید محتوا بوده و هست،همیشه یه رکن اساسی تو پروسه‌ی انتشار محتوا و تولیدش به اسم «خلاقیت» وجود داشته.

دوستای عزیزی که گرافیک محتوایی کار میکنن منظورم رو بهتر متوجه میشن؛ از فریم بندی کار گرفته تا روانشناسی رنگ ها و سبک قلم ها،همیشه چیزی بوده که توی طرح ها و بیلبورد های تبلیغاتی و حتی توی زندگی حقیقی توجه من رو به خودش جلب کرده...

برای مثال همیشه تو خرید کتاب دنبال انتشاراتی هستم که کتاب ها گرافیک بهتری دارن، یا حتی وقتی برای خرید لباس وارد پاساژ می‌شم مغازه هایی که دیزاین و رنگبندی جالبی دارن بیشتر منو به سمت خودشون مجذوب میکنن. اینجاست که میگه عقل آدمی در چشم آدمی‌ست.

و خب میشه وجود خلاقیت رو در همچین طرح ها دید و لمسش کرد...

ولی خلاقیت به این گزینه ها منتهی نمیشه و سوالی که همیشه از سمت برند ها و پیج هایی که باهاشون همکاری داشتم این بود که «چطور تو کارمون خلاقیت داشته باشیم؟»

چند ملاک برای رسیدن به خلاقیت وجود داره که تو ادامه به صورت تیتر وار بهشون اشاره می‌کنم؛

  • ذهن منظم داشته باشید!
  • فعالیت هاتون رو تقسیم بندی کنید.(برنامه ریزی)
  • کار های لازم برای رسیدن به نتیجه مطلوب رو بنویسید.
  • فعالیت های روز بعد رو از شب قبل بنویسید تا دچار سردرگمی نشید.
  • موانع پیشرفت رو یادداشت کنید و به دنبال راه حل بگردید.
  • هر ایده‌ای به ذهنتون رسید یادداشت کنید و نظر اطرافیان رو هم بپرسید.(ممکنه نظراتی دریافت کنید که خیلی تاثیر مثبت در روند کارتون داشته باشن.)
  • کتاب بخونید و از کسب و کار های مشابه حوزه کاریتون الگو بگیرید.
  • همیشه محیط فعالیت منظمی داشته باشید.

اگه میخواید شامه‌ی(در اینجا به معنای توانایی به کاربرده شده) خلاقیت رو در خودتون ایجاد کنید،میتونید برای تمرین یه تغییراتی تو اتاق خودتون یا محیط کارتون ایجاد کنید... 

 

حالا میخوام به این نکته که به خلاقیت مربوط نمیشه اما این روزا دردسر از شده اشاره کنم.

لطفا برای رسیدن به ذهن فعال و قرار گرفتن در مسیر موفقیت به خودتون و ذهنتون دروغ نفروشید...

این روز ها توی اکثر حوزه ها به وفور میبینم که آمار دوره فروش ها زیاد شده و با بزک دوزک و ترگل ورگل و تبلیغات دارن به نحوی شمارو اقناع میکنن که شماهم میتونید ثروت مند بشید و خلاقیت و سایر ویژگی های افراد موفق رو در خودتون به عنوان یه شاخص ایجاد کنید...

تو حوزه کسب و کار، گفتار و دیزاین -که خودشون مستلزم وجود خلاقیت های فکری و هنری هستن- به شدت کار اصلی رو ایفا میکنن، و خب به قول بزرگان این حوزه، کسب و کاری موفقه که بتونه تو اولین برخورد مشتری رو جذب کنه... تلاش دوره فروش ها هم زرق و برق دار جلوه دادن کارشونه.

 

چند روزه دارم میبینم که دوره هایی به اسم اثر مرکب و... رو دارن با عنوان های «چگونه در دوسال 100 هزار تومان را به دو میلیارد تبدیل کنیم؟» یا «ثروت مرکب» و... با قیمت های نجومی میکنن تو پاچه‌ی مردم...

لطفا به هیچ وجه دنبال این خزعبلات نرید که جز خالی کردن جیبتون هیچ توفیقی ندارن...

تو هر حوزه‌ای که میخواید فعالیت کنید قبل از هرکاری تحقیق کنید و با چند نفر خبره یا بلد کار مشورت کنید،کتاب ها و مقالات مرتبط رو از منابع معتبر تهیه کنید و بخونید و ذهنتون رو به خلاقیت در اون حوزه عادت بدید تا با تولیدات متفاوت بتونید دیده بشید و در نهایت وارد اون کار بشید...

به قول گفتنی هوشمندانه عمل کنید.

هیچ ره صد ساله‌ای رو نمیشه تو یه شب پیمود

 

+اگه علاقه مند به چینین مطالبی هستید خوش حال میشم اعلام کنید :)

۸
۱۷ فروردين ۰۱ , ۲۱:۲۱

به نوبه‌ی خودم،به رسم ادب سال نو رو به همه دوستان تبریک میگم...

دیگه انگاری کمتر کسی پیدا میشه وبلاگ این حقیر رو بخونه،واسه همین بزودی شاید جمع کنم و با اعتقاد بر این که اینگونه وبلاگ نوشتن منسوخ شده از این فضا برم... 

البته تمامی این حرفا در حد شایده و ممکنه ثانیه‌ای پس از اتمام این متن نظرم عوض بشه...

 

واقعیت ماجرا آدم وقتی سرویس های وبلاگنویسی رو میبینه که پر شدن از وبلاگ های اسپم و زرد واقعا دیگه امیدی برای ادامه دادن نداره.حداقل به شخصه با چندتا حرکتی که از تیم بیان دیدم توقع داشتم امسال وبلاگ های برتر رو معرفی کنن،یا حداقل سال نو رو تبریک بگن...این حرفای من خدایی ناکرده دال بر بی میلی شما به نوشتن نباشه یه وقت؟!

من اینارو نوشتم در پاسخ به اون دوستانی که اصرار داشتن چرا از فضای وب دور شدم

هرچند این توقعات همیشه بی جا بوده و هست...حدودا از اواسط مرداد ماه به طور جد فعالیت های خودم رو در قالب یک بلاگر در اینستاگرام و شاید وبسایت شخصی یا یه وبلاگ با ظاهری نوین تر و آدرس شخصی از سر میگیرم...

و درنتیجه نوشتن دل و دماغ می‌خواهد...امیدوارم سنگ ها سکوت کنن تا از تیم بیان نجوایی به گوش برسه.

 

یکمی هم از خودم بگم...

یه تارگت یک ساله برای خودم دارم و براش تمام تلاشمو فارغ از هرگونه درگیر کردن عواطف از قبیل «فلانی فلان چیزو گفت...فلانی فوت شد پس کار رو بذاریم کنار و از این دست بهانه ها» جلو میبرم و این تارگت رو اعلام نمیکنم تا روزی که بهش دست پیدا کنم و بعد از رسیدن بهش قطعا تصویرش رو همینجا منتشر میکنم :)

به شخصه و بر اساس تجربه های گذشته باور دارم  یک رابطه چه در قالب دوستی،چه عشق و حتی یک نسبت خانوادگی میتونه برای شما اثر محرک یا بازدارنده داشته باشه به سمت اهدافتون...پس خواهشی که به عنوان یه دوست ازتون دارم اینه که همین امشب بشینید و روی یک کاغذ، اهدافتون، دلایل دور شدن از اهدافتون و عملکرد های لازم رو بنویسید.تا حد ممکن به نوشته هاتون پایبند باشید.نوشتن معجزه میکنه.

یقین دارم آدمی مزد دست رنجش رو می‌خوره و نون دلش...

 

امیدوارم ایام به کامتون باشه و بهترین هارو برای خودتون رقم بزنید...به خصوص اگر تو سنین 17 تا 25 سال هستید خیلی محکم از این روزاتون استفاده کنید و ازش لذت ببرید...

 

درپایان اینم بیتی از شعر جدید،تقدیم به نگاهای زیبای شما :)

حس یک دردانه‌ی باران داری، نازنین

می‌زنی بر صورتم،با ناز و با عشق و طنین